|
|
|
دادگاه نهايی
_ کارت چه بود ؟
: هِ هِ هِ هه ...
_ چرا می خندی ؟
: هی هی هی ...
_ در دنيا چه کردی ؟
: من حمال بودم . از بچگی تا وقتی مُردم . هِ هِ هِ ...
_ حمالی چطور بود ؟
: خوب بود .هِ هِ هه
_ وقتی پدر و مادرت را از تو گرفتم و وقتی زن و
بچه هايت را در زلزله کشتم چه کردی ؟
: هِ هِ هِ هِ ...
_ بس کن . ببريدش به بهشت .
_ کارت چه بود ؟
: من در يک کاباره کار می کردم .
_ چه کار می کردی ؟
: همه کار . از مهمان ها پذيرايی می کردم . مشروب
می دادم . گاهگاهی اگر مردی مرا می خواست به خانه اش
می رفتم .
_ پول هم می گرفتی ؟
: بله .
_ زندگيت چطور بود ؟
: راضی بودم . اول در کنگو خوب نبود ولی پاريس
عالی بود .
_ پس به آرزويت در دنيا رسيدی .
: البته که نه . چون من آرزو داشتم که سفيد پوست به دنيا
می آمدم .
_ چرا مگر سياه بودن چه عيبی دارد ؟
: سياهی يعنی نکبت .
_ ببريدش به بهشت .
_ کارت چه بود ؟
: کشاورز بودم . گندم می کاشتم و درو می کردم .
_ در زمان پيری مزرعه ات را آتش زدم چرا باز از من تشکر
می کردی؟
: چون دوستت داشتم .
_ اما وقتی زنت مرد فحشم دادی .
: در تمام عمر از تو خواسته بودم که جان مرا قبل از جان زنم
بگيری تا مرگ او را شاهد نباشم . خواسته زيادی بود ؟
_ ببريدش به بهشت .
_ کارت چه بود ؟
: من حاکم بودم .
_ هميشه و همه جا من
حاکم هستم . ببريدش به جهنم .
: اما من به هيچ کس ظلم نکردم ...
_ دهنش را ببنديد . ببريدش .
_ کارت چه بود ؟
: من برده بودم .
_ آيا از زندگيت و اربابی که داشتی راضی
بودی ؟
: از اربابم راضي بودم چون مرد بسيار خوبی بود . اما
زندگی يعنی چه ؟
_ برش گردانيد به دنيا .
: حالا که فرصتی دوباره به من می دهی لا
اقل مرا مردی آزاد به جهان بفرست .
_ تو يک زن آزاد خواهی بود .
_ کارت چه بود ؟
: من بينوايي بودم ....
_ دربرابر من دروغ می گويی؟
: من کشيشی بودم که تو را عبادت می کردم .
_ تو مرا عبادت می کردی ؟!
: مرا عفو کن ! التماس می کنم !
_ ببريدش به جهنم .
: التماس می کنم !
_ ببريدش . فورا .
_ کارت چه بود ؟
: من جلاد بودم .
_ تو آدم می کشتی ؟
: بله .
_ شرم بر تو تا ابد .
: شرم يعنی چه ؟
_ ببريدش به جهنم . مراقبت کنيد چشمم هيچ وقت بر او نيفتد .
_ کارت چه بود ؟
: من ؟ فيلسوف بودم .
_ فيلسوف ديگر چيست ؟
: کسی که در جستجوی حقيقت است .
_ کدام حقيقت ؟ من حقيقتی خلق نکردم .
: نمی دانم.
_ اگر نمی دانی پس چرا فيلسوف شدی ؟
: فيلسوف قرار است که نداند نه اينکه بداند .
_ عجب بنده عجيبی هستی . کجا دوست داری
بروی ؟
: هر جا غير از دنيا .
_ تو را به کائنات می فرستم . اگر راضی
نبودی بگو تا جايت را عوض کنم .
_ کارت چه بود ؟
: قرار نيست تو از من بپرسی . من از تو می پرسم .
چرا مرا خلق کردی ؟
_ تو همان بنده نادانی هستی که نيستی اش را
بر هستی اش ترجيح می دهد ؟
: بله .
_ چرا ؟
: تو بايد بهتر بدانی .
_ از تو می گذرم . می توانی به بهشت
بروی .
: من بهشت نمی خواهم .
_ همينجا می مانی تا ببينم چه کاری
می شود برايت کرد .
: چرا مرا نابود نمی کنی ؟
_ فرمانروا و تصميم گيرنده من هستم .
_ ای که سجده کرده ای . کيستی تو ؟
: ....
_ تو ابليس هستی .
: بله .
_ زياد سختی
کشيدی ؟
: امر امر توست .
_ ديگر سختی نخواهی کشيد !
* * *
ای انسان در فشاری خراشنده و خردکننده خواهی
بود تا زمانی که به پروردگارت دست يابی . (انشقاق/6)